خرید بک لینک
مگه تموم عمر چندتا بهاره   باقی مونده جز مختصری نیست ده سال آشنایی ما در حال گذار است فراز و فرود های مشترک خفیف و فراز و فرودهای فردی عمیقی را تجربه کردیم و اثربخش ترین مفهوم زندگی مشترک ما، مرگ بود و هست گاهی به توازن بدن و موهای مشکی و دستهای سرد و گرم نچشیده وحید نگاه میکنم ، باورپذیر نیست که روزی از میان میروند یا اشیای خانه ما یا دلها . چشمها .دستها و لبهایمان که همیشه کنار هم به غم و شادی زیسته اند یا کتابهامان و عکسها و یکان یکان عزیزانمان پذیرش و باور افول و عزیمت جاودانه کار هر کسی نیست که بسیار پهلوان تران از ما د آن خموده اند. به هر صورت ما در آستانه چلچلی ، جز استخوان هم عصایی برای تکیه نداریم و جز گوش هم مٱمنی برای نجوا و جز آغوش هم پناهی برای گریز نه من دل خوشی از زنده بودن دارم و نه وحید حال مساعدی از زندگی نه من به آنچه که شایسته بودم رسیدم و نه وحید به آنچه که آرزو داشت دو تا پاروی بی قایق ( خدا امیر کسایی رو رحمت کنه داغ این پسر هیچوقت سرد نمیشه) دو تا چاقوی بی دسته دوتا کشتی با ده تا لنگر خسته امروز وحید که رسید چند بار به تکرار و تاکید گفتم من دیگه نای زندگی کردن ندارم و گوشت خودمو به غیرت و آبرو سینه خیز روی زمین میکشم نه دلداری داد و نه تایید کرد. به طمانینه چند بار بلند گفت کاری نمیشه کرد نمیشه کاری کرد نه نمیشه. بعد هم در سکووووت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: شنبه 3 شهريور 1403 ساعت: 19:52

پنجشنبه گذشته، حدود ساعت ده و نیم شب، بعد از حدود پنج شش روز، از سمنان به شهمیرزاد نقل مکان کردیم. توی این مدت که سمنان بودیم، گرمای هوا حال هر دومون رو گرفته بود. خلاصه که تموم شد و اومدیم شهمیرزاد و راحت شدیم. چهارشنبه ۲۰ تیر، بعد از مدتها محمود و شراره و تارا و وحید و مهتاب رو دیدیم. شام رو در رستوران زرتشت خوردیم و بعد در بازار و خیابان های اطرافش پیاده روی کردیم. اما جالب ترین اتفاق این مدت، مطالعه کتاب "یادگار زیران" با تصحیح دکتر ژاله آموزگار بود که چهارشنبه گذشته شروعش کردم و بامداد جمعه، ساعاتی بعد از رسیدن به شهمیرزاد، تمومش کردم. کتاب کوتاهی بود ولی بسیار جذاب و گیرا. خیلی خوشم اومد و چون حالت نمایشی داشت، بسیار حالت تصویری داشت و همش اون صحنه ها و گفت و گو ها رو مجسم می کردم.  محرک اصلی جهت ترغیب به خوندن این کتاب، سوالی بود که در بازی Quiz of Kings مطرح شده بود و نام این کتاب رو در یک سوال مطرح شده مشاهده کردم. دیشب مهندس و خانم مهندس و بدون حضور شایان، شام مهمان ما بودند. متین از صبح آبگوشت بار گذاشته بود و قسمت مهندس و خانم مهندس بود. جای شایان خالی بود. اگر شرایط به خوبی پیش بره، دهم شهریور، شایان جهت تحصیل موسیقی به اتریش میره. والسلام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 11:25

دیروز، وقتی آخرین پیچ منتهی به منزل شهمیرزاد رو طی کردم، آخرین برنامه گلهای تازه با شماره ۲۰۱ و با صدای هنگامه اخوان رو به پایان رسوندم و گوش دادن به این مجموعه به پایان رسید. همه ۲۰۱ برنامه موجود نبود. خصوصا آخراش نواقصش بیشتر بود. تموم اطلاعات برنامه های موجود رو در اکسل یادداشت کردم. برنامه های زیبا کم نبود، اما همین الان که به اون فایل دسترسی ندارم، برنامه های شماره ۷ و ۸۳ که هر دو در بیات اصفهان هستند، خوب به یادم مونده. برنامه ۱۱۰ ب که توی لیست رسمی وجود نداشت و با صدای نادر گلچین در ماهور بود هم زیبا بود. من صدای نادر گلچین رو خیلی دوست دارم. اگه شد، بر می گردم و این پست رو تکمیل می کنم. الان هم در مسیر بازگشت از ماموریت شاهرود هستم. راننده ما، آهنگی از سیاوش قمیشی گذاشته. صدای این بشر رو به همراه هنر آهنگسازیش، بسیار دوست دارم. از سیاوش قمیشی آهنگ های بسیار زیادی رو دوست دارم (شما بخون همشون)، ولی آهنگ "بارون" از آلبوم "شکوفه های کویری" رو خیلی دوست دارم. همین. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 11:25

روزهای شلوغی رو پشت سر میذاریم، هم من و هم متین. داریم به پایان مهلت اجاره آپارتمان شهمیرزاد نزدیک میشیم و بعد از دیدن چند تا خونه، بالاخره مکان جدید رو پیدا کردیم. دوباره درگیر مشکل تجاری شدن حساب بانک ملی خودم شدم. چهارشنبه رفتم و حساب رو بستم تا از شر مشکلاتش خلاص بشم. اما جالب ترین اتفاق، همون روز چهارشنبه افتاد و رفتم دبیرستان و بعد از سالها مدارک دیپلم و پیش دانشگاهی و مدارک راهنمایی و ابتدایی رو گرفتم. کاربری اتاق ها عوض شده بود و مثلا همین دفتر آموزش فعلی، کلاس پیش دانشگاهی ما بود. یاد اون روزهای عالی که هیچ دغدغه ای نداشتیم و فقط شاد بودیم. روزهایی که امیر رو اولین بار، اونجا دیدم و چند سالی باهاش بغل دستی بودم و چقدر می خندیدیم. به یاد بچه هایی که سالهاست از ایران رفتند. دقیقا ۲۱ سال قبل بود که از اونجا رفتم به دانشگاه و تمام خاطرات اون روزها به خاطره ها و تاریخ پیوست.  بارها گفتم، هیچ دوره ای توی زندگیم، به خوبی دوران دبیرستان نبود و نخواهد بود. والسلام ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 11:25

همون طور که قبلا گفتم، مدت ها مشتاق بودم تا کتاب "کلیله و دمنه" رو بخونم. دو بار کتاب به دستم رسید و نشد که بشه. هر دو بار هم از کتابخونه پدر متین. یکی به تصحیح مجتبی مینوی و دیگری کتابی جیبی به تصحیح عبدالعظیم قریب. اما قسمت به کتابی رسید که عظیم و مهسا، موقع مهاجرت به آلمان به همراه قابوس نامه، به من هدیه دادند. این کتاب هم نسخه تصحیح شده مجتبی مینوی طهرانی از کلیله و دمنه نصرالله منشی بود. دقیق یادم نیست کی شروع به خوندنش کردم، ولی وقت های پرت و آخر شب ها رو مصروف خوندنش کردم تا اینکه بامداد پنجشنبه ۱۴ تیر، کتاب به پایان رسید. کتاب جذاب و خوندنی بود. حکایات و داستان ها آدم رو مجاب و مشتاق می کرد که کتاب رو دنبال کنه و زمین نگذاره. علت دیگه هم این بود که مهدی سیدی در خوانش بیهقی خودش، اشاره کرد که نصرالله منشی، از نوادگان احمد عبدالصمد شیرازی (وزیر آلتونتاش خوارزمشاه و بعد ها وزیر مسعود غزنوی) بوده.  به یاد اینکه برزویه طبیب، با چه رنجی، این گنج حکمت های باستانی رو از هند به ایران آورده، با یاد ابن مقفع ایرانی، که این متن رو از سانسکریت به عربی ترجمه کرده، به یاد پدرم که می گفت در دوران دبستان، از روی کلیله و دمنه به اونها املا می گفتند و با یاد کرد دوران عجیب غزنوی و همه و همه، کتاب رو به پایان رسوندم. باشد که این حکمت ها رو در زندگی به کار ببندم. تا چه پیش آید. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 17:20

امروز کسری (پسر امیر) سه ساله شد. مدتهاست ندیدمش و بسیار مشتاق به دیدار. اما هر وقت هم که می بینمش، حالم چند روزی بد میشه، بس که جای امیر خالیه.  امروز تهران بودم و الان ایوانکی هستیم و در مسیر بازگشت به سمنان. روز خوبی بود. جلسه بسیار خوب و پرباری در شرکت ادصاب. ناهار رو در کوچه پایین شرکت و در رستوران هتل پامچال خوردیم. ناهار جوجه کباب بود و در ظرف لعابی گمج گونه سرو شد. دیشب و پریشب رو در منزل سمنان بودیم. هوا واقعا افتضاحه و غیر قابل تحمل. انشاالله امشب مجدد به شهمیرزاد برگردیم. دیشب بعد مدتها دو نفری رفتیم رستوران وشنا و کیفیت غذاش مثل همیشه عالی بود.  پ.ن: روبروی شرکت ادصاب، ساختمان اولیه دانشگاه خوارزمی بود. باید در موردش بیشتر بخونم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 17:20

حال و روز خوبی نداره. من و وحید هم همینطور. رضایت شغلی یک پدیده واقعا حیاتیه.من اونشب هر چیزی که لازم بود به خودم محکم بگم، به فرید بلند بلند گفتم. این ابراز بلند امیدواری پناه قلب خودم بود.

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 17:20

بعد مدتها چیزی برای یادگار می نویسم. با اینکه سعی کردم چیزی از سیاست و سیاستمداران ننویسم، ولی بالاخره زندگی اجتماعی من و تمامی افراد این جامعه به زندگی و مشی عده ای سیاسیون گره خورده. دیشب خبری اومد که موجود انسان نمایی به اسم امیرحسین قاضی زاده هاشمی و الان موجود اسفل السافلینِ پست فطرتِ لاتِ کوچه خلوتی به اسم علیرضا زاکانی، از ادامه انتخابات ریاست جمهوری انصراف داده اند. در مملکتی که هنوز در پیش قدم های اولیه تجربه های سیاسی با مشارکت عمومی هست، طبعا چنین اتفاقاتی ناگزیر هست، اما وقتی دومین بار هست که این دو تا لات چاله میدون تایید میشن و نوبت رو از دو تا انسان دیگه می گیرند، وقت و هزینه مملکت و مردم رو به گند می کشند و چاکِ چاهِ دهنشون رو باز می کنند و لجن پراکنی می کنند و خودشون رو معصوم و پاک دست و ... جلوه میدند، باید ساز و کاری اندیشید تا توی همین ساختار تخیلی، کسی جرات نکنه چنین غلط هایی بکنه. من که چهل سالمه و دیگه امیدی به این جماعت و این ساختار ندارم، اما نباید اجازه داد لجن هایی مثل این دو فقره بوزینه های خلقت، دوباره و چند باره چنین غلط های اضافه ای بکنند. پ.ن: این متن رو با خشمی بسیار بسیار زیاد نوشتم و این خشم رو مثل همیشه، به سایر خشم های فروخفته خودم افزودم. نوشتم تا اگر روزی زنده بودم و دوباره اینجا رو مرور کردم یا کسی سالها بعد اینجا رو خوند، بدونه ما در اجتماع خودمون، با چه موجودات کثیفی زندگی می کردیم و زندگیمون به دست چه لات های عربده کش ترسویی گره خورده بود. ضمنا طرفدار هیچ دسته و نامزد دیگه ای هم نیستم. اما از جماعت جلیلی و قالیباف و این دو تا بوزینه ای که در بالا اسمشون رو آوردم، با تمام وجود متنفرم. اما آرزو دارم از میون این همه موجود پست فطرت، فقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: شنبه 9 تير 1403 ساعت: 12:37

الان پلیس راه سرخه هستیم. راهی تهران و مجدد با راننده ما، علی. مثل دفعه قبل که رفتیم و خبر مرگ رییسی رو شنیدیم. هفته قبل، هفته شلوغی بود و درگیر میزبانی از پدر و مادر متین بودیم. بالاخره جمعه صبح مهمون ها به طرف رشت حرکت کردند و به سلامت هم رسیدند. هم ما و هم اونها، به این دور هم بودن نیاز داشتیم. شنبه این هفته رفتم سر کار. از ۱۵ خرداد، ساعات کاری شده ۶ صبح تا ۱۳ ظهر. وضع اسفناکیه، هم در حوزه شخصی و هم در حوزه اجتماعی و مملکتی. بگذریم. یکشنبه و دوشنبه نرفتم اداره. یه سری قضایا اتفاق افتاد و بعد مدتها کدورتی بین من و متیین. جوری حالم بد شد که اداره نرفتم. اما دیشب رفتیم پیاده روی و دوری در بازار شهمیرزاد زدیم و مجدد به زبان همدلی برگشتیم. انشاالله. دیروز تولد مهسا بود. ۳۴ ساله شد. تولدش رو از راه دور تبریک گفتیم. انشاالله پیر بشه و خوشبخت باشه و سلامت در کنار عظیم. پ.ن: روزهای یکشنبه و دوشنبه به قدری حالم بد بود که روز اول تا ساعت دو و روز دوم تا ساعت یک بعد از ظهر توی رختخواب بودم و رمق بیدار شدن رو نداشتم. حال روزهای زمستون پارسال رو داشتم که قرص های ضد افسردگی مصرف می کردم. همین. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 14:04

الان تنها در منزل شهمیرزاد و روی مبل راحتی نشستم و پاهام رو روی صندلی چهار گوش کوچیک جلوپایی دراز کردم و این یادداشت رو می نویسم. دیشب علی و سعیده بعد از مهمانی در منزل عمو منصور در شهمیرزاد، به منزل ما اومدند و امروز صبحانه مهمان ما بودند. بعد از صبحانه علی به سر کار رفت و متین به همراه سعیده به باغ پدر سعیده در شهمیرزاد رفتند و به همین دلایل من الان تنها هستم. طبق عادت و یک عهد نانوشته که سر هر ماه یک آلبوم موسیقی میخرم، امروز هم این عهد رو به جا آوردم و از بیپ تونز آلبوم "مرثیه ای برای بودن" اثر حسام اینانلو رو خرید کردم. قطعات این آلبوم در روزهای همه گیری کرونا و در منزل ضبط شده. قطعات در قالب دو نوازی هایی برای کمانچه و سازهای میهمان هست. الحق که مثل کارهای دیگه حسام اینانلو، این کار هم بسیار زیبا و شنیدنیه و مهم تر از همه آدم میل میکنه چندین و چند بار دیگه هم به این قطعات گوش بده و به قول معروف، موسیقی یک بار مصرف نیستند. اما این پست رو به قصد کلیات اردی بهشت ۱۴۰۳ نوشتم. اول همه باید بگم عهد سیگار نکشیدن برجاست و خوشحالم که هنوز طاقت آوردم. از روز یکشنبه ۳۰ اردیبهشت که وحید و مهتاب، شام منزل ما بودند، با اصرار از وحید خواستم که سیگار نکشه و با پیگیری های هر روز، او هم چند روزی هست که سیگار نکشیده. در خصوص مرخصی های اداره، مثل ماه قبل با همون دو و نیم روز مجاز ماهانه به پایانش رسوندم و باز هم قابل توجه هست. امیدوارم ماه های آتی بتونم این میزان مجاز رو هم کاهش بدم. واقعه مهم این ماه، ازدواج سارا (خواهر سعیده) بود. انشاالله در کنار معین خوشبخت باسند. اما مهم ترین واقعه این ماه برای من، آشنایی با علینقی سعید انصاری و سه شب اقامت در منزل ایشون بود که در پست های قبل به تفصیلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 16:33

ساعت ۴.۲۰ صبح بیدار شدم. چای و کروسان خوردم و با ماشین از شهمیرزاد اومدم سمنان. وسط راه، همکاری که قرار بود با من بیاد تهران، پیامک داد و گفت که نمیاد. راننده اومد و با هم به سمت تهران حرکت کردیم. همین الان از خروجی سمنان به تهران خارج شدیم. دیروز ماموریت داشتیم به دامغان برای بازدید. در برگشت رفتم مدرسه متین و با هم برگشتیم خونه. بعد از ناهار، خوابیدیم و عصر رفتیم بازار قدیمی سنگسر. یه سری خرت و پرت خریدیم و اومدیم یه لباس فروشی و کلی تی شرت و لباس برای خودم گرفتم. خانم مهندس زنگ زد و گفت که حالش مساعد نیست و متین دعوتش کرد که شام بیان پیش ما. قرار بود چهارشنبه شام پیش ما باشند، ولی قرعه به دیشب خورد. تا رسیدیم خونه، سریع و جنگی خونه رو مرتب کردیم و شام هم از قبل آماده بود. فسنجونی بود که دو روز پیش مقدماتش حاضر شده بود. حدود ساعت ۲۱.۵۰ اومدند و شب خوبی بود. حدود ساعت ۱۲ شب هم رفتند. پ.ن: دیروز به رابطه سببی دکتر علی محمد رنجبر (استاد مهندسی برق دانشگاه صنعتی شریف و اولین رییس این دانشگاه بعد از انقلاب و معاون وزیر نیرو در امور برق از سال ۵۹ تا ۷۶ شمسی و موسس پژوهشگاه نیرو) و دکتر علی خاکی صدیق (استاد مهندسی برق دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی و رییس این دانشگاه) پی بردم. دکتر علی محمد رنجبر، آخرین داماد آیت الله روح الله کمالوند بودند و دکتر علی خاکی صدیق، فرزند حجت الاسلام عابدین خاکی صدیق و نوه دختری آیت الله کمالوند. بنابراین دکتر علی محمد رنجبر، شوهرخاله دکتر علی خاکی صدیق بودند و همه این اسامی که درج شد، لُر هستند. یه حقیقت جالب هم این بود که نام "دانشگاه صنعتی شریف" با ۱۷۳۷ رای در مقابل نام "دانشگاه صنعتی تهران" با ۱۱۱۶ رای، انتخاب شده. الان لاسجرد هستیم و این متن به پاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 16:33

دیروز روز خوبی بود. برخلاف پریروز که بسیار روز بدی بود. شنبه کم مونده بود بگیرم همکارم رو تا میخوره بزنم، ولی به خیر گذشت. تمام دیروز به کار روی اطلاعات تپ چنجرها گذشت و از خیر نامه نهاد بالادستی ما، یه سری اطلاعات جدید به دست آوردم. اما دیروز حدود ساعت ۳ بعد از ظهر، پدر و مادر متین از رشت حرکت کردند و حدود ساعت ۱۰.۳۰ شب به شهمیرزاد رسیدند. متین هم دانشگاه تدریس داشت و حدود ساعت ۱۹.۱۵ اومد اداره دنبالم و با هم به طرف شهمیرزاد حرکت کردیم. تا رسیدیم متین شام درست کرد و منم یه سری خرت و پرت خریدم تا پدر و مادر متین برسند. شام باقلا قاتق و ماهی دودی داشتیم. با اینکه همه خسته بودیم، ولی تا دیر وقت نشستیم و حرف می زدیم. صبح رفتم یه نون شیر فتیر و یه نون پیازی خریدم و با هم صبحونه خوردیم. کمی استراحت کردیم و ناهار اکبرجوجه ای که متین درست کرده بود، خوردیم.  عصر بعد از استراحت بابا، سری به باغچه خودمون زدیم. پدر و مادر متین هم حال و هوایی عوض کردند و الان برگشتیم خونه. فردا شب هم مهمون داریم و پدر و مادر من مهمان ما هستند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: چهارشنبه 16 خرداد 1403 ساعت: 16:33

همین الان به قول قدیمی ها از دروازه های خروجی سمنان خارج شدیم. از امروز تا چهارشنبه در تهران هستم و بخش دوم دوره آموزشی مدیریت دارایی های فیزیکی رو سپری خواهم کرد. مثل دفعه پیش، شب ها برای استراحت به شعبه کرج موسسه خواهم رفت که روزگاری منزل مسکونی و باغ علینقی سعید انصاری (پیشکار و رییس دفتر شمس پهلوی و سفیر ایران در ایتالیا بین سال های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶ شمسی) بوده. دیشب وحید و مهتاب، شام مهمان ما در منزل سمنان بودند. از عصر درگیر خبرهای حادثه هلی کوپتر ابراهیم رییسی بودم. هنوز هم بعد از گذشت این همه ساعت از وقوع سانحه، هنوز خبری از سرنوشت افراد نیست. فعلا همین. تا بعد. پ.ن: الان ساعت ده و نیم صبح هست و اومدیم برای صبحونه. خواستم بنویسم صبح تا برسیم چه چیزهایی رو دیدیم و شنیدیم. راس ساعت ۷ صبح و دقیقا وقتی از روبروی پست ۶۳ جنت آباد رد می شدیم، رادیو پیام، خبر فوت ابراهیم رییسی رو گفت و دقیقا از ساعت ۷ تا ۸ صبح، شبکه خبر هیچ خبری مبنی بر فوت سرنشینان نگفت و ساعت ۸ صبح رسما خبر نهایی رو اعلام کرد. من و راننده مونده بودیم آخه چرا انقدر غیر حرفه ای عمل می کنند؟ فکر می کردم برسیم اینجا دوره کنسل بشه، ولی انگار از این چیزها خبری نیست و من این سه روز در تهران و کرج خواهم بود. راننده رو هم مرخص کردم و فرستام به سمنان برگرده. به محض ورود صبحونه شامل نیمرو و پنیر و نون سنگک عالی و چای منتظرم بود. دوباره میام و این پست رو تکمیل میکنم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 14:18

به تاریخ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳، در مهرشهر کرج و در طبقه دوم منزل سابق علینقی سعید انصاری، این پست نوشته می شود. همون طور که در پست قبل نوشتم، از حدود ساعت چهار و نیم صبح بیدار هستم و از فرط خستگی خوابم نمیاد. صبح و در بین راه سمنان به تهران (دقیقا روبروی پست ۶۳ کیلوولت جنت آباد) خبر فوت ابراهیم رییسی رو از طریق رادیو پیام دریافت کردم. اون طور که در خبرها اومده، چهارشنبه سراسر کشور تعطیل رسمی هست و به احتمال قریب به یقین روز آخر دوره سه روزه ما کنسل خواهد شد. بنابراین فقط امشب رو اینجا خواهم بود و انشاالله فردا بعد از پایان دوره، به سمنان باز خواهم گشت. دفعه قبل که اینجا بودم، پست صوتی گذاشتم و تصویر و متنی از مالک سابق این ساختمان که در اون اسکان دارم ننوشتم. قبل از هر چیز بگم که فقط یک عکس از علینقی سعید انصاری در اینترنت هست و اون هم بسیار غیر واضح. بنابراین دست به کار شدم و همون روزها کلی عکس از یک عکاس ایتالیایی که گویا به جشن های سفارت ایران در ایتالیا رفت و آمد داشته، پیدا کردم. نام اون عکاس Marcellino Radogna هست. اما این عکس ها فقط یه مشکل بزرگ داشت و اون این بود که روی تمامی عکس ها، واترمارک نام عکاس خورده بود. از اونجا که عصر، عصر هوش مصنوعی و انجام کارهای غیر ممکن هست، بوسیله یه سایت تونستم به عکس های اصلی برسم، اما چون محدودیت تعداد داشت، نشد که همه رو تبدیل کنم.  امشب یهویی اپلیکیشن همون سایت رو توی نت پیدا کردن و نصبش کردم و با اینکه باز هم محدودیت تعداد استفاده رو داشت، با هر چی اکانت ایمیل هام بود، رفتم و همه عکس ها رو اصلاح کردم و به عکس های اورجینال رسیدم. آخراش که قلق به دست آوردن تعدا بیشتر سهمیه برای تبدیل عکس رو هم پیدا کرده بودم. اما داستان رو کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 14:18

چی میکشم و چه دردهایی رو متحمل میشم گفتنی نیست. دختر بشاش و توانمند و سر به هوا و بادی به هرجهت و زیاده خواه و خلاق و پر جنب و جوش و حریص زندگی مثل من ، به یک تکه گوشت پر از خاطرات و تجربیات تبدیل شده که کاملا زندگی تو مشتش میچرخه ولی دیگه جونی برای ادامه نداره

مرگ اگر مرد است گو نزد من آ

تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من ز او عمری ستانم جاودان

او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ

برچسب: نویسنده: رادین اکبری تاريخ: جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 14:18

صفحه بندی