
روزهای شلوغی رو پشت سر میذاریم، هم من و هم متین. داریم به پایان مهلت اجاره آپارتمان شهمیرزاد نزدیک میشیم و بعد از دیدن چند تا خونه، بالاخره مکان جدید رو پیدا کردیم. دوباره درگیر مشکل تجاری شدن حساب بانک ملی خودم شدم. چهارشنبه رفتم و حساب رو بستم تا از شر مشکلاتش خلاص بشم. اما جالب ترین اتفاق، همون روز چهارشنبه افتاد و رفتم دبیرستان و بعد از سالها مدارک دیپلم و پیش دانشگاهی و مدارک راهنمایی و ابتدایی رو گرفتم. کاربری اتاق ها عوض شده بود و مثلا همین دفتر آموزش فعلی، کلاس پیش دانشگاهی ما بود. یاد اون روزهای عالی که هیچ دغدغه ای نداشتیم و فقط شاد بودیم. روزهایی که امیر رو اولین بار، اونجا دیدم و چند سالی باهاش بغل دستی بودم و چقدر می خندیدیم. به یاد بچه هایی که سالهاست از ایران رفتند. دقیقا ۲۱ ...
ادامه مطلب
امشب با وحید و محمود بعد مدتها خاطرات مجردی رو تجربه کردیم. عارف هم که تازه از آمریکا به ایران برگشته، امشب ساعتی با ما بود. حالا این تجربه ایکه میگم از ساعت ۹ شب شروع شد. الان سه نفره اومدیم سمت شهمیرزاد. متین خونه تنهاست، مثل شراره و تارا و مهتاب که رفته شیراز. تموم اینها رو در این حالت خودم و بالا و پایین ماشین نوشتم که اینو یادداشت کنم: متین جان! همسر جان! رفیق جان! خیلی دوستت دارم. ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی، حتی لذت تجربه های مجدد مجردی. بخوانید...
ادامه مطلب